بیدار می شوم ، چشمانم هنوز خواب می رود و پاهایم قیلی ویلی .
با دیوار شاخک به شاخک می شوم .
کور شده است انگار .
پاهایم که مرگشان نیست ولی انگشت مغزم واااای .
امروز را با گ..گیجه شروع خواهم کرد .
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت
3:6 PM توسط مورچه
|
تو در سیاهی چشمم برای خودت هستی و من کنار پنجره برای خودم .
ناگهان در سیاهیم معلق می شوی ، به سفیدیم که می رسی انگار محو می شوی.
سنجاب می گوید :
.
.
.
.
پرت شد .
از بالای ساختمان پرت شد.
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت
2:58 PM توسط مورچه
|
گفتم اگر می خواهید مرا بکشید دهنم را ببندید ،صدایم گوش خراش است و کر می شوید.
چشمانم را ببندید ،نگاهم فکرتان را لجن می کند.
قل و زنجیرم کنید ،اوج خواهم گرفت تا انتها...
برای گوش هایم در آهنی بسازید،صدایتان را تسخیر می کنم.
صدایم را نشنیدید،دیوار را به من کوباندید ،دستم را قطع کردید ، در گوشم فریاد زدید ...
و من فقط مردم .
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت
11:36 AM توسط مورچه
|
روزی سه بار سرگیجه هامان را تف می کنیم در جوب
سیل می شود ، غرقمان می کند .

+
نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت
12:49 PM توسط مورچه
|
دورو برمان پر است از آدم هایی که دستشان به بند تنبانشان نمی رسد
مال ما که می رسد کجا را گرفته ایم !!
+
نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت
12:35 PM توسط مورچه
|
هیچ وقت اقرار نمی کند که اشتباه کرده
گفت رایس از شما باوفا تر است <سگمان>
رایس رفت ،مطمئنم بر نمیگردد.
اقرار نکرد ،با رایس رفت.
بر نمی گردد، مطمئنم .
+
نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت
1:16 AM توسط مورچه
|
امروز وقتی برای اولین بار در چشمان نافذ سنجاب نگاه کردم یاد خاطره ای کمرنگ افتادم،.
سال ها پیش در یک غروب دل انگیز که طبق معمول کورو خواب بود و من در حال گیر دادن به "ب" بودم ،به دستور رئیس خانه ما با وارد شدن گوسفندی رنگ و بویی تازه پیدا کرد.
بویی در مایه های بوی پشگل ،گوسفندی با چشم های نافذ و با وفا تر از سگ . و مظلوم...
بیچاره را خوردیم،در یک غروب دل انگیز تر که همه بیدار بودیم...
او آنچنان رفت گویی هرگز نیامده بود ...
روحش شاد و یادش گرامی باد.
+
نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت
1:1 AM توسط مورچه
|
گل؟
هان؟!
می گم ، بریم بیرون؟
نه ، ساعت ۹:۲۰ دقیقه س.
گل؟ میگم نریم بیرون؟!
باشه.
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 تیر1386ساعت
5:25 PM توسط مورچه
|
تو شیشه ی مغازه دنبال خودم می گردم ،
تو رو پیدا می کنم .
خوب آدم وسوسه می شه همش تو شیشه ی مغازه ها خودشو نگاه کنه دیگه.
+
نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت
9:59 PM توسط مورچه
|

بازی شروع شد !
گل یا پوچ؟!
پوچ.
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت
2:27 AM توسط مورچه
|
اتفاقای بد میفتن و ما نمی تونیم کاری انجام بدیم
مهم نیست.،
چون اگه مام بیفتیم اتفاقای بد نمی تونن کاری انجام بدن
به این می گن روابط متقابل...
+
نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت
2:26 AM توسط مورچه
|
مثل همیشه میروم به جمع الاف ها اضافه شوم،سنجاب هم می آید...
سنجاب در خودش است و من در درختان، انگشت برهنه ام هم مانند همیشه در هوا میکشد...
باید سنگسارش کنم با اینکه عریانی در قانون مورچه ها مجازاتی ندارد.
سنجاب اگر بشنود انگشتم باز نافرمانی کرده حتما میخندد.
این را مورچه برای انگشت دیوانه اش مینویسد:
مجازاتت نمیکنم چون تصویر میکشی نادیدنی،..
مجازتت میکنم چون بارها گفته ام باید فراموش کنی آنچنان که فراموشت میکنند.
+
نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386ساعت
7:52 PM توسط مورچه
|
امروز يه مورچه ديدم که رو دفترم راه مي رفت، نگاهش کردم و فکر کردم اگه يه پاشو ازش بگيرم چه کار ميکنه ؟!
تصميم گرفتم بشم خداي مورچه، خواستم يه کم باهاش بازي کنم، از هر طرفي رفت راهشو بستم
ولي اصلآ نااميد نمي شد ، مورچه ي بيچاره تلاش مي کردو من راهشو مي بستم ...
مطمئنم اگه تا اخره عمرشم فکر کنه نمي تونه بفهمه که يه آدم داره باهاش بازي مي کنه البته
من ديگه خداي مورچه بودم چون مرگ و زندگيش دست من بود .
تو داري با من همين کارو مي کني، نه؟؟!!!
نشستي اون بالا و ماهام مورچه هاتيم ، دلت بخواد دستتو برمي داري و اگرم حال کني يه
حصار مي کشي تو دلمون تا از تنهايي بميريم ؛
خدايا يه مورچه داره برات مينويسه ، يه مورچه که تو دلش يه عالمه نقطه هاي بي رنگه
هر کي يه رنگي بهش مي پاشه و اون پشت حصارا نشسته و نگاه مي کنه
توام اون بالا وايستادي و اين سرزمين يخ زده رو پر مورچه ميکني...
ولي من مي زارم بره ، بره پيش بقيشون، اينو مي دونم که يه روزي يکي ديگه خداشون
ميشه و نابودشون مي کنه .
فرق منو مورچه اينه که من يه خدا بيشتر ندارم، خواهشآ دستتو بردار بزار رد شم !
+
نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت
1:9 AM توسط مورچه
|